===

چی ميشه که ذهنم  سرشو فرو میکنه تو سبد خاطرات گذشتش و دستشو دراز میکنه تو سبد به هم میریزه همه رو   و چن تا از حسای شیرین و خواستنی سالها پیش رو دونه دونه  گلچین میکنه و ب اون چشای خستش  زل میزنه بهشون نیشش باز میشه تو دلش خالی میشه بغض میکنه و حتی ناغافل اشکاشم جاری ... 

آخر سر هم همه رو مچاله میکنه ميندازه تو سبدو با پاش سبدو هول میده ی طرف ...

خب ...


منبع این نوشته : منبع
میکنه

یاد آوری ...

یادش بخیر  یه زمانی چقدر برنامه ریزی برام اهمیت داشت و همینطور اجرا نمودنش ...بیش از یه ساله که حتی اجازه ندادم ب ذهنم که بخواد هدف تعیین کنه و براش   برنامه ریزی کنه ...

آخه چی شد پس چرا همه چیو نیمه کاره رها کردم ؟؟!

حال اون زمان خیلی خوب بود  ارزش برا  خودم زمانم همه چیم قائل  بودم .

یهو چیشد ؟

من کجام؟

چیکارمیکنم ؟

...

دلم همون آدم خلاق و  با اراده و  هدف و  خیال پردازو میخواد ...

چرا فراموش کردم خودمو ؟

 


منبع این نوشته : منبع
برنامه ریزی

32

عجیبه ، امروز دایم خاطرات کوچه بهار تو  ذهنم تداعی میشه ...

نمیدونم چرا  انگار دل تنگش شدم ، تو این چند ماه اولین بار که ذهنم فایل اون مدتو باز کرده و نميدونم دنبال چی میگرده توش ...

 تا امروز هیچ وقت دل  تنگ اون خونه و خاطره هاش نشدم .

 غروبای دلتنگش ...

شبایی که منو خواهر جان بیخود و بیجهت  اشکامون جاری بود و همزمانم میخندیدم ...

بوی سوخته غداهام ...

صدای اون سوسکه که  ما رو به خیال هایی وا نداشت و چقدر ترسیدیم و بعدش که فهمیدم  ی سوسکه درختی که  هر شب به پنجره برخورد میکنه کلی گریه کردیمو خندیدیم .

انباری کنار دستشویی که من هر شب تو ذهنم سکانس های ترسناک براش میساختم ...

خانوم صابخونه مسن  که همون روزای اول با ورود ما سکته زد ، و تکلمشو تقریبا از دست داد ...

 منی که از بوی سیگار بدم مياد ، وقتی بوی سیگار آقای صابخونه ب مشامم میرسد خوشحال میشدمو  میگفتم چه خوب بوی زندگی میاد .

از شنیدن صدای جیغا قه قهه های نوه صابخونه حالم خوب میشد ..

آش های خوشمزه ای که عروس خونه میآورد برامون ...

تا صبح با لامپ روشن خوابیدنم ...

تا صبح با صدای بلند تی وی خوابیدنم ...

تا صبح ترسیدنم ، فکر جنایی که به سرم میمومد .

افسردگی شدیدی که سه ماه اول گرفتم ...

مهتابی اتاق که تا روشن میشد منو جون ب لب میرسوند د چون اول دستمو میگذاشتم روکلید برق و برای ثانیه های طولانی دستم تنها تو اتاق میموند و تا روشن نميشد خودم تو اتاق نمیرفتم  از ترس .

اواخر دچار استرس وحشتناکی شدم که نگم بهتره ...

خاطرات تلخو شیرین زیاد داشت ...

تلخش بیشتر بود .

 

 

 خیییییییلی روزو شبای تنها و دلگیری داشتم یعنی داشتیم ،  دلم ميخواد به خاطر تماااام قطره اشکایی  که جاری شد  زار بزنم .

زیاد و پراکنده همه رو نوشتم ، باید مینوشم ، ذهنم دیگه طاقت نداشت ، میپوکید ، دیونه میشد ، بهتر شد یکم خالی شدم .


منبع این نوشته : منبع
روشن ,اتاق ,میشد ,صابخونه ,صدای ,ذهنم

ميشه برگردم 

ميشه همون شم 

حس میکنم هنوز دیر نشده

 درسته این چن  سال اخیر خیلی دور شدم از خود خودم 

اما خب واقعا  از نظرم اینم یه تجربه زیسته بود که واقعا  شناختم  و درکم رو نسبت به خودم  محیط پیرامونم و جهان رو  وسعت بخشید 

 


منبع این نوشته : منبع

آوای باد ...

بادو بارون میاد ...

دارم با خودم فکر میکنم  که درطول سالهای زندگیم هیچ وقت حس  خاصی  به دی ماه  و آبان نداشتم ...

انگار تو تقویمم گم شدن  .

واقعا چرا... ؟ 

برا من پاییز از نیمه دوم شهریور شروع میشه تا هروقت که دلم بخواد 

این وسط،  آذر خیلی میدرخشه برام چون قبلش آبان و بعدش دی ماه ...

حال آذر پاییزم   به درازا میکشه ...( عاشق دلتنگی شیرین پاییزم ) 

 یهو به خودم میام و متوجه میشم زمستونه و برفای بهمنش ، خیلی زود تموم شد  ...

چی تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


منبع این نوشته : منبع